فهرست اصلی

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز19
mod_vvisit_counterدیروز32
mod_vvisit_counterاین هفته51
mod_vvisit_counterاین ماه159
mod_vvisit_counterکل بازدیدها1743
فضل الله میرزایی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

آشنایی من برمی گردد به سال 1350 و دوران دبیرستان اقبال. همکلاسی نبودیم ولی سلا م و علیکی داشتیم و رفاقت می کردیم .تا این که جنگ شروع شد ومن سربازی رفتم اهواز. همان جا بود که دیدم آسید حمید سرو کله اش پیدا شد. گفتم: تو اینجا چه کار می کنی؟ گفت آمده ام با بچه ها یک کاری دارم. خود اهواز هستم. حس کردم دوست ندارد تو جمع حرف بزند. کشیدمش کنار و گفتم: کجایی پسر؟ گفت: ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که جنگ های نا منظم می کنیم .

معلوم شد همان شب از عملیات برگشته. آن شب را پیش ما ماند و صبح زود نمازش را خواند و رفت. گفتم: کی می بینمت، سید ؟ گفت: معلوم نیست. اگر کار نداشتم می آیم پیشت.

 
از پای مين مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

از پای مين

تا پشت جبهه ردّ قدم هات بر زمين !

گل داده اين جزيره ی مجنون به شوق تو

از بس كه پا برهنه قدم می زدی ببين ! »

انگار يك نسيم

اين شعر را به سوی تو امشب كشانده است .

انگار واژه ها...

از وصف وصله های لباس تو عاجزم .

يعنی همان لباس كه يك روز بر تنت از پای مین

گل كرد و غرق خون...

عطرش ميان دفتر اين شهر مانده است .

از پای مين

تا پشت جبهه ردّ قدم هات بر زمين !

اين حرف های من

در پيشگاه منزلتت گنگ مانده است .

لطفاً مرا ببخش

كه با چند نقطه چين...

شاعر : محمد قلي نسب