|
آشنایی من برمی گردد به سال 1350 و دوران دبیرستان اقبال. همکلاسی نبودیم ولی سلا م و علیکی داشتیم و رفاقت می کردیم .تا این که جنگ شروع شد ومن سربازی رفتم اهواز. همان جا بود که دیدم آسید حمید سرو کله اش پیدا شد. گفتم: تو اینجا چه کار می کنی؟ گفت آمده ام با بچه ها یک کاری دارم. خود اهواز هستم. حس کردم دوست ندارد تو جمع حرف بزند. کشیدمش کنار و گفتم: کجایی پسر؟ گفت: ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که جنگ های نا منظم می کنیم .
معلوم شد همان شب از عملیات برگشته. آن شب را پیش ما ماند و صبح زود نمازش را خواند و رفت. گفتم: کی می بینمت، سید ؟ گفت: معلوم نیست. اگر کار نداشتم می آیم پیشت. |