فهرست اصلی

سید حمید

QCategories

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز14
mod_vvisit_counterدیروز19
mod_vvisit_counterاین هفته14
mod_vvisit_counterاین ماه160
mod_vvisit_counterکل بازدیدها1258
سید پابرهنه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

می رود سوار موتور حاج همت می شود که مرا اسیرخودش کند، که مرا بفرستد به روزهای اول زندگی اش، درسال 1355، درکوچه پس کوچه های رفسنجان تا صدای نوزادی را بشنوم که پدر و مادرش، سیدجلال میر افضلی و بی بی فاطمه، هردوسید، کنارگوشش اذان بخوانند و به اسم صداش کنند: حمیدرضا و به شناسنامه غلامرضا بشناسندش.

   باید بروم بایستم کنارش تا بزرگ شدنش را ببینم ومرد شدنش را و درس خواندنش را. خودش می گفته معلمم و من به پرس وجو می فهمم که فوق دیپلم مکانیک بوده.

   از انبوه مه خاطراتش صورتی را می بینم شبیه او، برادرش، سیدرضا، که تیرهای سوزان روزهای انقلاب به اوج می بردش و آسید حمید را هم به اوج می خواند. آنقدر لباسش کهنه شده بود که جا برای وصله کردن نداشت اما اصرارداشت طوری وصله شود که مشخص نباشد. بازهمان لباس را پوشید مثل همیشه تمییز، مرتب، موهای شانه زده و بوی عطر می داد.

از هرکی می پرسم می گوید حمید رفته، رفته پا به پای بقیه، به جنگ، با پای برهنه. هیچ کس او را با کفش ندیده. گوش گوشک صداش می زدند سید پابرهنه

 می گه این سرزمین، این خاک قداست داره، خون شهید ریخته شده....حتی آن روز، 22اسفند62، درجزیره مجنون که سوار موتور حاج همت می شود و هردو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل، پاهای سید، برهنه بود.